قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
76
تاريخ نگارستان ( فارسى )
حمدان بهزيمت رفتند [ 131 - ظاهر شدن هزار سر آدمى به زمان مقتدر ] 131 و من الغرائب مؤلف تاريخ قوام الملكى از تاريخ نور الدين حكيم نقل مىكند كه در سنهء 304 اربع و ثلثمأة در ايام مقتدر از طرف خراسان خبر رسيد كه در قندهار در برجى از بروج آنكه خراب شده بود قريب هزار سر آدمى در زنجير بهم پيوسته از آن جمله در گوش بيست و نه سر از ان سرها رقعهء بود بريسمان پشمين بسته و نام آنكس بر آن نوشته از جمله اسم شريح بن حسان و حسان بن ازرير و خليل بن موسى و همچنين نامهاى ديگر و مورخ بود بتاريخ سنهء 70 سبعين هجرى و آن سرها تا زمان سلطنت امير تيمور مانده بودند مگر بعضى كه نزديك بود كه پوست از آنها برود و استخوانشان تمام خاك شود [ 132 - زندانى كردن مقتدر برادر خود قاهر را ] 132 من بدايع الوقايع مقتدر در بيست و هفتم شهر شوال 320 عشرين و ثلثمأة كشته گشت و سببش آن بود كه او برادر خود قاهر را محبوس كرده ميخواست كه از ميان برگيرد مردى تبريزى چابكسوار ملازم قاهر بود و با يونس الاستاد مواضعه داشت روزى در ميدان مقتدر سان لشكر ميداد و مقتدر ميخواست كه بهتر تماشا كند مردم و جانداران را از برابر خود دور كرد تبريزى فرصت غنيمت دانسته در تاخت و حربهء كه در دست داشت چنان بر سينهء مقتدر زد كه سر سنان از پشتش سر بيرون كرد و اسب برانگيخته آهنگ زندان كرد تا قاهر را خلاصى دهد چون ببازار سهشنبه رسيد خروارى خار دچار اسبش گشت و برميد قضا را قلابى از دكان قصابى بر حلق تبريزى افتاد و اسب از زيرش بجست تبريزى آويزان شد چون كسان مقتدر از عقب رسيدند و او را بدانحال ديدند همان خار در زير پايش برده آتش در آن زدند و كان الله على كل شيىء مقتدرا [ 133 - خليفه شدن قاهر بكوشش يونس الاستاد ] 133 من مآثر التمول چون قاهر كوشش يونس الاستاد قهرمان بغداد گشت نخست در استيصلال او و ساير غلامان خليفه كوشش نموده آن فرقه را مقهور گردانيد گويند سر يونس بمرتبهء بزرگ بود كه چون مغز سرش را به وزن درآوردند مقدار شش رطل بغداد بود . بيت : هركرا سر بزرگتر باشد * مرد را درد بيشتر باشد اما رستهء غلامان شامى از او متنفر گشته خواستند كه ابو احمد ولد مكتفى را بحكومت نشانند و قاهر را از هم بگذرانند قاهر اينمعنى را دريافته برافروخت در دم ابو احمد را خواسته درون حرمسراى به چهار ميخ بر ديوار دوخت از جملهء داعيان احمد ابو يحيى را كه عامل متمول بود به دويست هزار دينار مصادره كرد ابو يحيى اظهار عجز نموده گفت قدرت اداى اينوجه ندارم قاهر گفت ابو احمد در خانه اندرونيست و او متعهد است كه خاطرنشان نمايد كه تو قدرت دارى ابو يحيى چون باندرون رفته او را بدانوضع ديد از غايت وهم بر خود بلرزيد مصراع : مرا مىبين چنين رسوا و فكر خويشتن ميكن القصه همانساعت بيرون آمده آنوجه را بالتمام قبول كرده همانروز بخزانه آورده و بواسطهء تمول اصلا از مرتبهء خود تنزل نكرد . نظم :